×

Please choose your language

لطفا زبان خود را مشخص کنید

×
We use cookies to ensure you get the best experience on our website. Ok, thanks Learn more
× im only responsible for what i say not for what you understand
×

آدرس وبلاگ من

cardinal.gegli.com

آدرس صفحه گوهردشت من

gegli.com/cardinal2

لیست دوستان

× Access to this person's groups list is not allowed for anybody

در دنیای تو ساعت چند است؟

آبان با سوزهای گزنده اش فرا می خواندت به وسعتی نامنتها ! غریبانه هوهو میکند باد . لابلای استخوانت سکوت را طلب میکند .در دنیای تو ساعت چند است؟ ناتوان است، ناتوان و کم‌رمق در گذار از سلسله‌ تداعی‌ها و خاطره‌هایی که قرار است از وسعت یک شهر به لحظه‌ی خلوتی دونفره و شخصی بیانجامند
به پرنده که در انعکاس خودش می رفت. به هوایی که بی تو زندگی در خود داشت. به این حقیقت که تنها در چشم تو صبوری می کرد. به هزار هزار تابلوی نقاشی بزرگ بر ستون های این خانه قدیمی. تصویر آن مریم که درخت ها را، تصویر آن فرشته های کوچک بی پرواز. به پرنده که در انعکاس خودش می رفت. دست های تنهای فرشته ها را می دید و باز ... به تنها قصیده این روزهای این تابلو ها ... خانه ای که تو را کم داشت.
انگار این آخر خط، انگار این صدای لرزان فرشته های بی پرواز. انگار، قطره ای از پلکان بی تفاوت شب می لغزد. نمی شود انکار کرد ... این لحظه سرد انگار، پاییز شده است. انگار پاییز در یک قدمی آدمها ایستاده است. هر آغاز، داستان دیگری را تمام می کند. قصه ها از همان جایی شروع می شوند که سرنوشت ها به پایان می رسند. انگار، سرنوشت ها اشتباهی شده اند. انگار کسی در آینه من را دید. انگار لبخند زد باران ... انگار چشمانت را بسته ای دیگر.
آن آدم دیگری، ... ما بدهکاریم ... به پرنده که در انعکاس خودش می رفت ... به آن مریم که درخت ها را ... به فرشته های کوچک بی پرواز ... این پایان قصه من است ...
این پایان تمام خورشیدهای من است. تمام اشتباهی های تو را یکجا ... تمام فصل های سرد مرا یکجا ... آدم برفی که پشت سرش را می دید. از مسیری که آمده بود و هیچ رد پایی اما، هیچ جای خاک سفید اینجا نیست دیگر. سردم شده بود انگار، ... انگار دست های تو را می دیدم حتی لحظه ای ... که آنقدر ناچیز، آنقدر کوتاه، ... که دیگر چشمانم کار نمی کنند ... انگار، پاییز در نقطه تلاقی سرنوشت ها ایستاده و در انتظار ... این جاده یک روز باید خراب می شد. با تمام رفته های نیامده اش ... با تمام صبورهای در انتظارش، ... پاییز در انتهای این خاک سفید نفس می کشیده است. بوی تو را گرفته است ... بوی تو را گرفته است ... بوی تو را گرفته بود، هوا ...
درسکوت فقط گوش بسپار
...

جمعه 8 آبان 1394 - 11:40:58 PM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم
نظر ها

http://cardinal.gegli.com

ارسال پيام

سه شنبه 12 آبان 1394   8:12:05 AM

Likes 1

استاد ایرانی گرامی

سلام و درود به شما . عذر تقصیر . متاسفانه کامنت شما را در پست قبل ندیدم . البته تاریخ کامنت دو روز بعد از پست جدید بود و کمی این هوش نداشته ام را مغشوش کرد!!!

در عین حال این کمال بزرگواری و کوچک نوازی شماست.

از توجه شما سپاسگذارم

http://cardinal.gegli.com

ارسال پيام

دوشنبه 11 آبان 1394   9:34:31 PM

خانم بهانه

گاهی هرکدام از ما در زمینه و عرصه ای استعدادونبوغی خاص داریم که متاسفانه روند زندگی به مسیری جز آنچه حق مطلب است قرارمان میدهد در مورد تو دوست گرامی خلاقیتی پرشور در وادی دیزاین و طراحی فضا و محیط به چشم می خورد که غبر قابل کتمان و غیرقابل اغماض است و به زیبایی هرچه تمامتر هر عرصه ای را تزئین میکنی

ممنون

ــــــــــــــــــــــــــــــ

خانم یلدا

خوشحالم که  لذت بردید

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خانم کویر

حقبقت اینکه به محض دیدن آیکُن و عنوان وبلاگ شما گمانم بر این شد که دوست خارج نشین و قدیمی ما بازگشته اما مطلب وبلاگ شما که در زاویه کاملا معکوسِ آن دوست قدیمی نگاشته شده بود اشتباهم را تصحیح کرد.

به هر حال خیرمقدم دوست عزیز

اما در مورد کامنت شما.

کاملا با این مطلب موافقم .اصولا مغنا و ترسی که در پدیده مرگ مستتر است ، نبودن و هراس از نیستی است چه بسا آدمی در عین زنده بودن و زندگی بواسطه تنهایی و مورد تعلق خاطر نبودن از سوی دیگری، با جسد و مرده ای متحرک بی تفاوت نباشد.این خواستن و خواسته شدنهاست که به زندگی مفهوم و معنا میدهد وشخص از بابتش احساسِ بودن و زندگی را در تمامی نسوجش دریافت میکند. به اعتقاد من آنچه این شور زندگی را به اوج میرساند همواره تلاقی دوتن و دوکالبد در پرتوی تعلق دو قلب است . این اوج شکوه و غرور و سرمستی یک مرد است که معشوقش را در آعوشِ امنش جای دهد و رسالتی را که طبیعت به او سپرده به سرانجام برساند .این حس حتا در رفتار حیواناتِ نر هم مشهود است انسانِ صاحب احساس و تفکر جای خود دارد. اما آنچه مایه تاسف است منفور جلوه دادنِ بدیهی ترین و طبیعی ترین و اصلی ترین و قوی ترین پدیده خلقت توسط مشتی عوام فریب است آنچنان که اغلب حتا از مرورش در ذهن احساس گناه میکنند و از آنسو هزار و یک درد بیدرمان در عرصه ی روان و شخصیتشان ارمغان این تفکر اشتباه میشود.

حرف بسیار است و مجال اندک

...بماند

http://2darajahzireshab.gegli.com

ارسال پيام

دوشنبه 11 آبان 1394   1:24:25 AM

بسیار زیبا ودلنشین بود .......ولی نمیدونم چرا ؟بازم اشکم جاری شد

http://violetflower.gegli.com

ارسال پيام

یکشنبه 10 آبان 1394   10:45:08 AM

ضمن عرض سلام و ارادت خدمت مدیر محترم وبلاگ

جناب آقای داریوش عزیز

فقط میتونم بگم انتخابتون محشره خیلی گوشنوازه

ممنون بابت زحمتی که متحمل شدید

http://violetflower.gegli.com

ارسال پيام

یکشنبه 10 آبان 1394   10:43:10 AM

دیوار ها دست به دست هم
راه ها پا به پای هم
فاصله ها حتی اگر
وصله به تن هم
اما
عشق کوبنده ترین موج زمان است

http://violetflower.gegli.com

ارسال پيام

یکشنبه 10 آبان 1394   10:42:33 AM

Likes 1

 از ماه
لکه ای بر پنجره مانده است
از تمام آب های جهان
قطره ای بر گونه ی تو
و مرزها آنقدر نقاشی خد

http://violetflower.gegli.com

ارسال پيام

یکشنبه 10 آبان 1394   10:42:09 AM

از ماه
لکه ای بر پنجره مانده است
از تمام آب های جهان
قطره ای بر گونه ی تو
و مرزها آنقدر نقاشی خدا را خط خطی کردند
که خون خشک شده
دیگر نام یک رنگ است
از فیل ها 
گردنبندی بر گردن هایمان
و از نهنگ
شامی مفصل بر میز
فردا صبح
انسان به کوچه می آید
و درختان از ترس
پشت گنجشک ها پنهان می شوند

آخرین مطالب


جان من است او


big bang


فانتزی بُعد یازدهم


its a mans


it takes



infinity


اولین قانون جهان


soridan


fantasy


نمایش سایر مطالب قبلی
آمار وبلاگ

375908 بازدید

284 بازدید امروز

264 بازدید دیروز

2208 بازدید یک هفته گذشته

Powered by Gegli Social Network (Gohardasht.com)

آخرين وبلاگهاي بروز شده

Rss Feed

Advertisements

Copyright ©2003-2020 Gegli Social Network (Gohardasht) - All Rights Reserved

Developed by Dr. Mohammad Hajarian

Powered by MainSystem