×

Please choose your language

لطفا زبان خود را مشخص کنید

×
We use cookies to ensure you get the best experience on our website. Ok, thanks Learn more
× im only responsible for what i say not for what you understand
×

آدرس وبلاگ من

cardinal.gegli.com

آدرس صفحه گوهردشت من

gegli.com/cardinal2

لیست دوستان

× Access to this person's groups list is not allowed for anybody

صحنه جرم

 

- خوب شروع کن

- چیز زیادی نمیتونم ازش بگم

- یَنی چی مگه باهم نبودین؟

- این اواخر پلک چپش کم تر می پرید!

- این که نشد دلیل، بهتر شده بود یا بدتر؟

- بدتر یعنی چی؟

- امممم...گندتر

- پس بهتر!

- شاید تو اشتباه می کنی... شاید تو عینکی تر شدی و خوب ندیدی!

- نه من همیشه خوب می بینم و بهتر از آن خوب دید می زنم!

- لیس چی؟ لیس بلدی بزنی؟

- نه خیلی خوب ...از آب دهنی بدم می آید ... برای منی که به قهقه های هیستریک و بسته شدن دست و پاهایم به چهارطرف تخت عادت کرده ام چه نسخه ای می پیچی دکتر؟

- به خدا اعتقاد داری؟

- گهگداری صدایش می زنم

- او چی؟ تا به حال صدایت زده؟

- یکی دوبار... از روی تراس! هر دوبارش هم برایم قیافه گرفته

- حتما گولش زدی! برایش فلسفه گفتی، داستان فلسفی گفتی، شعر خواندی...

- چیز خاصی نبوده، پنج شش بیتی از فردوسی خواندم و بعد شاملو!

- چیزیش هم حسابت کرده؟

- همین که سلامتی داده شُکر!

- چه کسی به تو یاد داده سلامتی بزرگترین نعمتی است که به من و تو داده؟! حتی یک بچه دوساله، خانه ی شنی لب ساحلش را سعی می کند سالم بسازد.

- چه می دانم...مامان بزرگش می گفت، مامان بزرگش وقتی دندان های خرابم را پر می کرد چنین گفت

- مامان بزرگش چند ساله است؟

- نمی دانم، مُرده!... راستی دکتر پاهایم  جدیدا دیگر بو نمی دهد... او هم این اواخر وقتی همش می خوابید خرناس نمی کشید!

- حتما روشن فکر شده بود

- نه...چون سبیل نمی گذاشت، موهایش را هم رنگ نمی کرد... خود به خود هایلایت بود... می دانی هایلایت موهایش ریشه در فسفرهای مغزش داشت...

- چه مدت با هم بودید؟

- هشت روز... به هم قول داده بودیم در این هشت روز دور دنیا را بچرخیم...حسابداری خوانده بود! حساب کردیم چهار روزه به آنور دنیا می رسیم و یک مزرعه کوچک می خریم و برای روزهای پیری امان، هِی بچه درست می کنیم...

- پس چرا نرفتید؟

- حساب کردیم روز اول تمام نشده مادرش از گریه کور خواهد شد و پدرش دیوانه!

- پدر و مادر خودت چی؟

- مادر من هم چه می دانم...راهبه، پدرم سیاه مست

- خب...تعریف کن که چه طور به این روز افتاد؟ چرا بو گرفت، سفید شد... باد کرد

- می دانی دکتر؟ آدم ها دو دسته اند... از دسته اول که باید ترسید و پناه برد به دسته دومی که بدون بحث سر اینکه اینجا نه آنجا، یواشتر، درد دارد دراز کشید! اما او هیچکدام از این دو دسته نبود. همش سردش بود، پلک چپش می پرید... خواستم گرمش کنم، گردنش را لیس زدم... هی می لرزید...گفتم نلرز دختر، وقتی می لرزی زبانم خط می خورد!

- و زبانت خط خورد و مُرد؟

- مُرد؟ کی گفته که او مرده؟ دست به سینه هایش بزن... ببین، ببین هنوز هم داغ است! اوووووَه...خرناس...پاهایم... بو نمی دهد... نکند بریده باشندشان!

پ.ن1:میدونی شاید باز هم واسه خوندنم به این صفحه سر بزنی،اما همیشه دوستت داشتم ٬ چه زمانی که دونفری روی تختخواب یکنفری می خوابیدیم و تو گرمت بود و چه حالا که تنها روی تختخواب دونفری می خوابم و سردم است...

پ.ن2: یاد حرفت افتادم که همیشه ورد زبونت بود: بنویس اما چرا تو اون سایت؟! راستش خودم هم نفهمیدم چرا!!!

igor-morski-surreal-art-hum.jpg

دوشنبه 21 بهمن 1392 - 4:06:38 PM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم
نظر ها

http://cardinal.gegli.com

ارسال پيام

سه شنبه 22 بهمن 1392   2:46:45 PM

یلدا خانم ممنون از حضورتون. خیلی چرا ها رو جواب نداریم .

خانم نیکی . خواهش . قابل دوستان رو نداره.

همایون عزیز درود

یکی از واقعیات انکار ناپذیر ما آدما پدیده ایه به اسم عادت. عادت همون چیزیه که تا چشمهامون رو از خواب باز میکنیم اتوماتیک وار گویی که برنامه ریزی شدیم دست به کارهای زیادی میزنیم که گاها حتی مثبت و یا منفی هم نیست . خنثاست. وترک عادت موجب همون چیزیست که اشکال مختلفی داره از جمله دپرس شدن و افسردگی و قس علی هذا...

این تو هر زمینه ای و هر مقطعی از زندگی مصداق داره . رفت و آمد های مکرر هر کدوم از ما بستن و باز کردن های متوالی پروفایل و وبلاگ همه نشان از این واقعیته که عادت کردیم.گاهی آدمی به شرایطی آداپته میشه و عادت میکنه که از بیرون و از منظر دیگران جایگاه و شرایط مناسبی برای ما نیست اما خود شخص اشرافی به این موضوع نداره یا اگر هم گاهی به دلیل مسایلی شوکی بهش وارد میشه و متوجه شرایط نامناسب میشه باز هم زورِ اون کفه که فرمان به موندن میده بیشتره.

قدر مسلم اینکه بودن دوستانی چون شما جزء معدود دلایل و انگیزه هایی هست که منِ نوعی رو وادار به موندن میکنه . زمانی متوقع بودم از این بابت که با این آمار عجیب خواننده و بازدید کننده چطوره که لااقل ده درصدشون اظهارنظر نمیکنن . حتی ایرادی نمیگیرن. اما مدتیه که این موضوع برام علی السویه اس و فقط مینویسم که نوشته باشم. شاید نوعی تخلیه یا خودارضایی ذهنی و روانی.

به هر حال بودنت همونطور که بارها گفتم خوشحالم میکنه اما به خواست و تصمیم و تشخیصت احترام میذارم .قطعا هرکس دلایل خودش رو داره .در مورد من هم بلاخره اون روز میرسه که این وبلاگ رو از بنیان خراب کنم و برای همیشه از این سایت برم . دور نیست رفیق

http://www.gegli.com

ارسال پيام

سه شنبه 22 بهمن 1392   2:15:28 AM

سلام ممنون که نوشتین. مثل همیشه عالییییییییییی.

http://2darajahzireshab.gegli.com

ارسال پيام

دوشنبه 21 بهمن 1392   6:15:11 PM

بادرود راستی " چرا"

آخرین مطالب


جان من است او


big bang


فانتزی بُعد یازدهم


its a mans


it takes



infinity


اولین قانون جهان


soridan


fantasy


نمایش سایر مطالب قبلی
آمار وبلاگ

375859 بازدید

235 بازدید امروز

264 بازدید دیروز

2159 بازدید یک هفته گذشته

Powered by Gegli Social Network (Gohardasht.com)

آخرين وبلاگهاي بروز شده

Rss Feed

Advertisements

Copyright ©2003-2020 Gegli Social Network (Gohardasht) - All Rights Reserved

Developed by Dr. Mohammad Hajarian

Powered by MainSystem