×

Please choose your language

لطفا زبان خود را مشخص کنید

×
We use cookies to ensure you get the best experience on our website. Ok, thanks Learn more
× im only responsible for what i say not for what you understand
×

آدرس وبلاگ من

cardinal.gegli.com

آدرس صفحه گوهردشت من

gegli.com/cardinal2

لیست دوستان

× Access to this person's groups list is not allowed for anybody

بانو

این رو میدونستم ، مجید از اول هم سگ بود. از روزی که می شناختمش بی صفتی بود که هیچکس پابند حرفهایش نمی شد. کافی بود از سر کوچه که رد می شدی جواب سلامش را بدهی تا آن سر دنیا دنبالت می آمد که خالی پشت خالی ببندد که با فلانی دوست بوده و با فلان کس خوابیده و الی ماشالله. می گفت لیلا سالها خاطرخواهش بوده اما او سگ محلش می کرده. می دانستم دروغ می گوید. خودم ساخته بودمش. یکبار که تا بقالی سر کوچه برای خریدن کنسرو لوبیا و سیگار و ماست رفته بودم، وقت برگشتن، سر کوچه به پر و پایم پیچید و شروع کردن باز صفحه گذاشتن پشت سر لیلا. کلافه ام کرده بود. خودکارم را برداشتم، در سطل آشغال را باز کردم و آن را توی سطل انداختم. خفه خون گرفت. امیر حرفهایش را باور می کرد و خونِ دل می خورد. صدبار گفتم امیر، پسرِ خوب، این بی صفت اهل خالی بندی ست. من خوب می شناسمش. به حرفهایش گوش نده. جُم نخوری لیلا از دستت می پرد ها، اونوقت من هم نمی توانم هیچ غلطی برایت بکنم. نمی شد بیشتر از اینها از لیلا برایش گفت، قلب زپرتی زهوار در رفته ای داشت که تا اسم لیلا را جلویش می آوردی ضربانش بالا و بالاتر می رفت. نشمرده بودم اما تا هزارتا هم می رفت، بلکه هم بیشتر. نمی دانم چرا قلب امیر پیچ و مهره شده بود به قلب خودم. قلب زپرتی زهوار در رفته ی خودم. مجبور بودم بیشتر از اینها ازلیلا برایش نگویم تا قلبم هی بالا و پایین نپرد.

گفتی : شرط ببندیم؟ سرم را از روی لپ تاپ برداشتم و نگاهت کردم : اول بگو ببینم کی اومدی که من متوجه نشدم؟ دوم نمی شد قبلش یه زنگ بزنی که من بگم از سر کوچه چای خشک و سیگار واسه م بگیری، تو خونه نداریم.

گفتی : اول نیم ساعتی هست اومدم؛ دوم نه نمی شد. سیگار کمتر بکشی ریه هات یه نفسی هم می کشن.

گفتم : شرط ببندیم اما مطمئنم می بازی.

گفتی : می دونم الان می خوای داستان اون روزی که مطب دکتر رفته بودی رو بنویسی. گفتم : لعنتی عاشقتم! قبول تو بردی.

و نوشتم :

از روی میزش یک برگ دستمال کاغذی برایم آورد و همانطور که آن را به دستم می داد، با سر اشاره کرد که می توانم پولیورم را پایین بکشم. از تخت که پایین می آمدم پیش خودم گفتم با این همه ژله ی سرد چسبناکی که روی سینه و دست و پاهایم ریخته، به خانه که برسم اولین کاری که می کنم گرفتن یک دوش آب گرمِ جانانه است. کاغذی که با خطوط کج و معوجش قصد داشت داستان قلبم را برای دکتر افشا کند؛ روی میز پهن شده بود و او آرام و بیصدا روی بعضی از جاهایش چیزهایی می نوشت. نمی دانم چرا آنقدر کاغذ را بالا و پایین می کرد. من از این فاصله ی دور هم که به خطوط کج و معوج نگاه می کردم، می فهمیدم برای چه بیچاره ها این همه بی تاب روی کاغذ جان کنده اند. پیش خودم گفتم : بی تابی بد دردی ست بانو!

بالاخره کار نوشتنش روی کاغذ که تمام شد، سرش را بلند کرد و اشاره کرد که می توانم روی صندلی رو به رویش بنشینم. نشستم. کاغذ را لول کرد و مثل آپاراتچی سینما پارادیزو شروع کردن به تماشای فیلم سینمایی اش تا بفهمد توی این سالها چه بر سرم آمده. من هم از پشتِ کاغذ شروع کردم به تماشای فیلم سینمایی اش. حیرت آور بود که این خطوط کج و معوج آبی رنگ چطور دهان باز کرده بودند به افشاگریِ من!

خطِ اول که بی نظم بالا می رفت؛ دستم توی دستت بود. روز اول آشنایی مان بود و داشتیم تند و تند از تپه ها بالا می رفتیم. تو جلو افتاده بودی و دستم را می کشیدی. گفتم : نفسم بند آمده، سینه ام می سوزد، امان بده کمی نفس بگیرم. خندیدی و گفتی : پیر شدی دیگه! کلی راه داریم تا به اون بالا برسیم، می خوای از الان جا بزنی؟ گفتم : ... نه یادم آمد که چیزی نگفتم. فقط خندیدم و توی دلم گفتم تا آخرش پا به پات میام.

گفت : ورزش هم که نمی کنی؟

گفتم : پرسیدن نداره که! اما هر از گاهی واسه خریدن سیگار، پله های خانه را بالا و پایین می کنم.

خندید.

خندیدی.

خطِ دوم رو دور سراشیبی افتاده بود و خیال بالا آمدن نداشت. گفتم : بانواگه یه روزی من بمیرم، تو چیکار می کنی؟ اولش بهت زده نگاهم کردی، بعد زدی زیر خنده و گفتی : اون وقت خدا رو شکر می کنم که از دستت خلاص شدم.

با خنده هات من هم خندیدم. هیچوقت بهت نگفتم که خنده هات تنها چیزیِ که خدا با دست خودش خلق کرد و فرستاد روی زمین. بقیه ی چیزهای روی زمین خود به خود به وجود آمدند!

خندیدم. از بالای عینکش نگاهی بهم انداخت و گفت : غیر از سیگار؟

گفتم : سیگار و "عقاید یک دلقک" تنها دوستانی هستند که دارم!

چنان مات و مبهوت نگاهم کرد که حسِ نگاهش را نفهمیدم. باز غرق شد توی کاغذش.

خطِ پنجم هوس کرده بودم ببوسمت! سه نصف شب بود و من هوس صدای قلبت رو کرده بودم. از خانه بیرون زدم و تمام راه را پیاده آمدم. آیفون را که زدم در را باز کردی و انگاری که جنی، دیوی، پری ای دیده باشی از ترس می لرزیدی. گفتی : تو نمی خوای آدم بشی؟ سرم را روی سینه ات گذاشتم و به صدای قلبت گوش دادم. بی پدر بهترین موسیقی عالم بود. برگشتم به خانه و خوابیدم.

گفت : چند تا دارو واسه ت می نویسم، هر چند می دونم یادت می ره سرِ وقت بخوری. تپش قلب هم که داری. صبح ها کمی ورزش کن، البته نه واسه سیگار خریدن.

گفتم : بانو! من دیشب با خدا حرف زدم. بهش گفتم تو از بلندی می ترسی، اون هم قبول کرد از روی اون پلی که می گن قدِ یه تار مو بیشتر نیست، من دستت رو بگیرم که با هم رد بشیم.

خندیدی  و گفتی : اون وقت اگه هر کی پاش بلغزه اون یکی رو هم با خودش می بره ته چاه.

گفتم : مهم اینه که با هم باشیم...

بالاخره کاغذش رو تا کرد و سرش رو بلند کرد و عینکش رو از رو چشماش برداشت و گفت: قلبت سالمه پسر جان! مشکل خاصی نداری، فقط یک مقداری تپش قلب داری که اون هم شاید به خاطر فشارهای عصبی باشه. آرامبخش برات می نویسم. سعی کن استرس نداشته باشی. شب ها زود بخواب و سیگار هم نکش!

از مطب که زدم بیرون دلم هوای خنده هاتو کرد. پیش خودم گفتم اول می رم پیش بانو، بعد می رم خونه که دوش بگیرم.

یک دسته گل رز سفید با یک شاخه رز قرمز برات خریدم. رز قرمز رو همونجوری که دوست داشتی گذاشتم وسط رزهای سفید و اومدم پیشت. آروم سرم رو روی سنگت گذاشتم و گفتم سلام بانو

یه پیرمرد دلش برای خنده هات تنگ شده. وقت داری از آسمون بیای پایین و یه دلِ سیر براش بخندی؟

یکشنبه 5 آبان 1392 - 1:19:11 AM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم
نظر ها

http://cardinal.gegli.com

ارسال پيام

یکشنبه 5 آبان 1392   7:28:25 PM

زینب جان مرسی از قطعه ی قشنگت

خانم بهار .چند تخم کفتر علاج دردتان است انشاالله که تو آلمان سله ی کفتر فروشی پیدا بشود

خانم نیکی . ظریفی میگفت اگر تو زن بودی الان سیگار همدم لحظه لحظه های لبم نمیشد.

لطفا از این عناوین و القاب به خیکمان نبندید ظرفیت نداریم یهو غش و ضعف میکنیم

سرکار خانم یلدا . خیر مقدم خانم و ممنون از جملات زیبایتان

http://2darajahzireshab.gegli.com

ارسال پيام

یکشنبه 5 آبان 1392   6:33:20 PM

دیروز اومده بود دیدنم

بایه شاخه گل سرخ و همون لبخندی که آرزویش راداشتم

گریه کردوگفت که دلش برام تنگ شده

ولی من فقط نگاش کردم

وقتی رفت سنگ قبرم ازاشکاش خیس شده بود

http://www.gegli.com

ارسال پيام

یکشنبه 5 آبان 1392   2:24:13 PM

سلام استاد. ممنون بسیار عالی بود. و  مثل همیشه منو با خودش به اعماق برد. و از اون بهتر رابطه تپش  قلب با سیگار و عشق هست!

  ‍‍‍

آخرین مطالب


جان من است او


big bang


فانتزی بُعد یازدهم


its a mans


it takes



infinity


اولین قانون جهان


soridan


fantasy


نمایش سایر مطالب قبلی
آمار وبلاگ

375993 بازدید

35 بازدید امروز

334 بازدید دیروز

1880 بازدید یک هفته گذشته

Powered by Gegli Social Network (Gohardasht.com)

آخرين وبلاگهاي بروز شده

Rss Feed

Advertisements

Copyright ©2003-2020 Gegli Social Network (Gohardasht) - All Rights Reserved

Developed by Dr. Mohammad Hajarian

Powered by MainSystem