×

Please choose your language

لطفا زبان خود را مشخص کنید

×
We use cookies to ensure you get the best experience on our website. Ok, thanks Learn more
× im only responsible for what i say not for what you understand
×

آدرس وبلاگ من

cardinal.gegli.com

آدرس صفحه گوهردشت من

gegli.com/cardinal2

لیست دوستان

× Access to this person's groups list is not allowed for anybody

فروردین ِهشتادوپنج

 مثل این هزارسالی که از من گذشت خوابم نمیبرد.فندک زیپوی آبی ام را روشن میکنم ، بوی سیگار تمام اتاق را پر می کند. دستانم پی یافتن دستانت، تخت را جستجو می کند. لعنت به تخت هایی که همیشه سردند. نیستی. چشمانم را به آرامی باز می کنم. از پسِ تار و پود پرده های بالکن که در باد تاب می خورند، تو را می بینم. رو به خیابان تاریک و بی صدا ایستاده ای و روی سرت را هاله های مقدسِ دود سیگار فرا گرفته اند. پیامبری را می مانی که در شب معراجش در من حلول کرده است و من مومن ترین کافر روی زمین که در جدال بین خدا و جادوی چشمانت، چشمانت را به سجده نشسته ام. موهایت به آرامی در باد می رقصند. شاعرانه تر از این می خواهی ام؟ از کنار تخت، پاکت سیگار را بر می دارم و سیگاری می گیرانم. بدون اینکه برگردی و نگاهم کنی می گویی بی خواب شده بودم، بیدارت کردم؟ می گویم سالهاست که از خواب بیدار نشده ام، آخرین بار فروردین هشتادوپنج بود، شاید. بر میگردی و نگاهم می کنی. گفته بودم سیگار کشیدنت را دوست دارم؟ می خندی. گفته بودم وقتی رو به رویم می ایستی باید دستم به تختی، دری، دیواری باشد تا نیافتم؟ می خندی. گفته بودم وقتی می خندی باید صد بار آیه الکرسی را از بَر بخوانم تا مبادا از شر خنده های لعنتی ات قلبم بایستد؟ می خندی. گفته بودم آغوشت تنها سیاهچاله ی کشف شده ی عالم است که زمان در آن می ایستد؟ می خندی. گفته بودم  از وقتی که رفته ای این تخت همیشه ی خدا سرد است؟ نمی خندی. گفته بودم حالا که نیستی دنیا سالهاست پشت به پشت زمستان مانده است؟ نگاهم می کنی. گفته بودم چقدر ازت متنفرم از بس که نمی شود دوستت نداشت؟ پک آخر را به سیگارت می زنی. گفته بودم کثافت ترین معشوقه ی جهانی از بس که نمی شود عاشقت نبود؟ بر میگردی. گفته بودم ... بمان؟! ته مانده ی سیگارت را روی بالکن خاموش می کنی، دستانت را باز می کنی و می پری. داد می زنم نرو. صدایم را نمی شنوی. تا بالکن می دوم و پایین را نگاه می کنم، نیستی. خودم را به خیابان می رسانم، نیستی. صدایت می کنم لعنتی من که میدانم همین اطرافی، نیستی. بوی عطرت که با بوی سیگار قاطی شده  در باد می پیچد. تمام خیابان ها را بالا و پایین می کنم. بوی عطرت از پس هر کوچه ای می آید. داد می زنم لعنتی دستم بهت برسد خفه ات می کنم، نرو. پیرمردی از ته کوچه می خندد. چند پاکت سیگار را روی قفسه ای چوبی چیده و آتشی از پیت حلبی زنگار گرفته ی کنار دستش به هوا می رود. می گوید جن دیده ای پسر؟ می گویم جن و پری ای که من میبینم صد آیه الکرسی هم چاره اش نمی کند. می خندد. می گوید بیا دمی بنشین و گرم شو. می گویم آشنایی عمو جان. می خندد. می گویم خواب بودی، بیدارت کردم؟ می گوید سالهاست که از خواب بیدار نشده است، آخرین بار فروردین هشتادوپنج بود، شاید. چایی ذغالی و سیگارش نفسم را گرم می کند. می گویم نصف شب و ته این کوچه ی بن بست، بنده ی خدا، چرخ کاسبی ات می چرخد؟ می خندد. می گوید سالهاست که تنها مشتری شبهای سرد زمستانی اش دیوانه ی بی خوابی ست که از پی بوی عطرها به این کوچه می رسد و هر بار داد می زند لعنتی دستم بهت برسد خفه ات می کنم، نرو.
بوی سیگار تمام اتاق را پر می کند. دستانم پی یافتن دستانت، تخت را جستجو می کند. لعنت به تخت هایی که همیشه سردند. نیستی. چشمانم را به آرامی باز می کنم. از پسِ تار و پود پرده های بالکن که در باد تاب می خورند، تو را می بینم. رو به خیابان تاریک و بی صدا ایستاده ای و روی سرت را هاله های مقدسِ دود سیگار فرا گرفته اند. پیامبری را می مانی که در شب معراجش در من حلول کرده است و من مومن ترین کافر روی زمین که در جدال بین خدا و جادوی چشمانت، چشمانت را به سجده نشسته ام. موهایت به آرامی در باد می رقصند. شاعرانه تر از این می خواهی ام؟

سه شنبه 30 مهر 1392 - 7:13:42 AM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم
نظر ها

ارسال پيام

سه شنبه 30 مهر 1392   3:04:17 PM

چقدر آشناست این واژه ها

غم و درد و هجران

دل دردمند و عاشق

دل دیوانه ،پر آشوب

خیال و وهم

به شبه میماند

لعنتی

گویی همه جا هست

اما نیست

حضورش را حس میکنی

گوشه گوشه ی دل دردمندت

همه جای وجودت را فرا

گرفته

مثل اینکه جن زده شده باشی

و تسخیرت کرده باشد

رهایی ندارد این غم

خیالت راحت

تا نفس داری

همرا ه هر دم و بازدمت

همراهت خواهد بود

آه

درود دوست عزیز بسیار زیبا بود

و غم بار درد نامه ی زیبایی بود

http://cardinal.gegli.com

ارسال پيام

سه شنبه 30 مهر 1392   2:53:20 PM

بسیار خب . حق با شماست .

7صبح به وقت آلمان

ممنون که اونوقت صبح به بلاگ من سر میزنید

http://cardinal.gegli.com

ارسال پيام

سه شنبه 30 مهر 1392   2:24:46 PM

خانم نیکی این بزرگواری شماست. سیاه مشق رج میزنیم در محضر اساتید تا زیر غلطهامان خط بکشند.

خانم بهار اون شبح نبود دار و ندار من بود ضمنا شما با اختلاف حددود3  ساعت ظاهرا نصف شب این متن رو خوندید نه صبح زود

متشکرم از تعریف شما...

http://www.gegli.com

ارسال پيام

سه شنبه 30 مهر 1392   8:03:10 AM

درود فراوان جناب داریوش. خیلی خیلی خیلی.. زیبا و رمانتیک بود، اول صبحی قلبم وایساد!!! من معتقدم که این نوشته ها جادویی هستن آدم رو غرق میکنه و با خودش به عمق اون فضا میبره. شما واقعا استاد هستین. ممنون.

آخرین مطالب


جان من است او


big bang


فانتزی بُعد یازدهم


its a mans


it takes



infinity


اولین قانون جهان


soridan


fantasy


نمایش سایر مطالب قبلی
آمار وبلاگ

377265 بازدید

61 بازدید امروز

1072 بازدید دیروز

2734 بازدید یک هفته گذشته

Powered by Gegli Social Network (Gohardasht.com)

آخرين وبلاگهاي بروز شده

Rss Feed

Advertisements

Copyright ©2003-2020 Gegli Social Network (Gohardasht) - All Rights Reserved

Developed by Dr. Mohammad Hajarian

Powered by MainSystem