×

Please choose your language

لطفا زبان خود را مشخص کنید

×
We use cookies to ensure you get the best experience on our website. Ok, thanks Learn more
× im only responsible for what i say not for what you understand
×

آدرس وبلاگ من

cardinal.gegli.com

آدرس صفحه گوهردشت من

gegli.com/cardinal2

لیست دوستان

× Access to this person's groups list is not allowed for anybody

... شبانه های من

شبانه های من مملو از خاطراتیست که وهم و خیالم را به رقص وا میدارد و هر شب کسی در من حلول می کند که راز چشمانت را از نغمه های کولیانِ کویری شنیده است. هر شب پیامبری بر آستان دلم می نشیند که راز چشمانت را از آوای فرشته های ایستاده در سیاهی مطلق آسمانها شنیده است. هر شب باران نرم نرمک بر شیشه ی اتاقم می زند و دلتنگی های خدا را به وقت خوابیدنت برایم می خواند. من هراسان از خواب می پرم. دستانم اما به خواب رفته، چشمانم هم. در دلم آشوبی برپا می شود. صدای کولیانِ کویر از در و دیوار خانه بلند می شود. باران هم با آنها یکصدا می شود. اسم تو را می خوانند و بر طبل می کوبند. سایه ی کولیان بر دیوارها می رقصند. از پنجره ها آتش زبانه می کشد. فرار می کنم، می خواهم به گوشه ی اتاق پناه ببرم. پاهایم اما به خواب رفته، چشمانم هم. آتش همه جا را می گیرد. می رقصد و با سایه ی کولیانِ کویری یکی می شود. همه اسم تو را می خوانند. از غارها صدای فرشته ای به گوش می رسد. آرام در گوشم نجوا می کند که : بخوان! آتش ها با سایه ها یکی می شوند و بر طبل هاشان می کوبند که : بخوان! من اما زبانم به خواب رفته، چشمانم هم. زل می زنم به عکس چشمانت، قطره ی اشکی آرام از کنارِ گونه ام راهش را باز می کند، خودش را به لبانم می رساند. شور است و داغ، اما خاموش می کند التهاب سینه ام را. آرام می شوم. اسمت را صدا می زنم. تو می آیی. با یک دستمالِ سفید، گوشه ی تختم می نشینی و آرام عرق پیشانی ام را می گیری. لیوان آب را از دستت می گیرم. چشمانت اما سیرابم می کند. فرشته ای گوشه ی اتاق نشسته و لبخند زنان اسم تو را می خواند. باران نرم نرمک بر شیشه می زند. به چشمانت زل می زنم و با صدای ترانه ای غریب از آواز کولیان کویری به خواب می روم ...

دوشنبه 29 مهر 1392 - 10:03:36 AM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم
نظر ها

http://www.gegli.com

ارسال پيام

دوشنبه 29 مهر 1392   8:28:47 PM

داریوش خان همه روزا خوبن. رنگ خاکستری هم چون منو یاد سفال میندازه دوست دارم. آدم باید  انگیزه داشتهباشه و به قول شمالیا کک کینه داغ بنه!

http://cardinal.gegli.com

ارسال پيام

دوشنبه 29 مهر 1392   7:34:24 PM

امروز از اون روزای خاکستریِ بی حوصلگی بود.از اون روزایی که دوست داری تمامش رو کنار خودت چمباتمه بزنی و هی آه بکشی که چی میشد خدا تو جعبه رنگش خاکستری نداشت .

اَه لعنتی ،حتی راه راهِ سیاه سفید هم بهتر از خاکستریه . میشد روزای گورخری . روزای خری .....کره خری .

ولش کن حالا که  داره به تهش میرسه.

خانم بهار . من شلوار چهارخونه ندارم .مامان دوزِ گل گلی پامه. ضمنا اینجا خودسانسوری ممنوعه.

خانم نیکی .این نهایت لطف و بزرگواری شماست.متشکرم

http://www.gegli.com

ارسال پيام

دوشنبه 29 مهر 1392   11:23:26 AM

سلام. بسیار زیبا نوشتین جناب داریوش. آدم غرق میشه و حس میکنه حضور داره. از نظر ترکیب بندی هم عالیه. من فکر میکنم اگه شما بخواین میتونین یک ساعت رو در 10 صفحه یا بیشتر وصف کنین و بنویسین. چه استعدادی!

آخرین مطالب


جان من است او


big bang


فانتزی بُعد یازدهم


its a mans


it takes



infinity


اولین قانون جهان


soridan


fantasy


نمایش سایر مطالب قبلی
آمار وبلاگ

375900 بازدید

276 بازدید امروز

264 بازدید دیروز

2200 بازدید یک هفته گذشته

Powered by Gegli Social Network (Gohardasht.com)

آخرين وبلاگهاي بروز شده

Rss Feed

Advertisements

Copyright ©2003-2020 Gegli Social Network (Gohardasht) - All Rights Reserved

Developed by Dr. Mohammad Hajarian

Powered by MainSystem