×

Please choose your language

لطفا زبان خود را مشخص کنید

×
We use cookies to ensure you get the best experience on our website. Ok, thanks Learn more
× im only responsible for what i say not for what you understand
×

آدرس وبلاگ من

cardinal.gegli.com

آدرس صفحه گوهردشت من

gegli.com/cardinal2

لیست دوستان

× Access to this person's groups list is not allowed for anybody

فیلم فارسی

 

شاپواش را کمی جلوتر کشید و یقه پالتو چرکش را بالاترداد

صورت اصلاح نشده نشان از بی اهمیتی به آنچه در اطرافش میگذشت داشت.

قدمها را تند کرد تا زودتر به لانه ی نمورش بخزد....خس خس نفسها

ناچارش کرد که خلط ریه های دودگرفته را به جوی  پر از لجن پرتاب کند.

با هر قدم تصاویر مثل پرده آپارات ذغالیِ سینما تاج از برابر دیدگانش رژه

رفت. همین چندسال قبل بود....

مردی میانسال و خوشتیپ با چهره ای آرام که فقط با خیره شدن به چشمانش

میشد خبر از غوغای درونش گرفت

اولین بار سرپیچ کوچه نگاهشان به هم گره خورد . ........... مرجان

اولش گنگ بود اما گرم و دلنشین...بعد از سالها کز کردنِ دل در خلوت

تنهایی....حالا به نگاهی هُری صلابتش ریخته بود

      پاشه های آب گل از ماشینی که رد میشود به کوچه بَرش میگرداند

شاید اگر قبل تر بود یک دوجین از فحش آبدار نثار راننده میکرد...اما

حالا...حتی در ذهنش هم زحمت اینکاررا نکشید

مرجان میگفت: رضا جان میدونی مثل نفس میمونی؟ نباشی مُردم... چرا اینقد

سخته به هم رسیدنمون؟؟

 و جوابش را داده بود:عزیزم شاید واسه اینکه وقتی به هم رسیدیم بیشتر قدر

هم رو بدونیم

مرجان میگفت: نه رضا ، بَسَمه بخدا...قسم میخورم بیام پیشت با جونو دل

قدرتو بدونم......

ردیف دندانهای سفید و زیبایش که با هر لبخند زندگی میبخشید و نگاههای

کودکانه اش ....با آن چشمهای سیاه

کبریت کشید تا والور اسقاطش را بگیراند و دستهای یخ زده اش را بسوزاند

مرجان همیشه میگفت: رضا چه دستای داغی داری....دستات رو میخوام

اما حالا عُرضه گرم کردن خودشان هم نداشتند

از پشت پرده مندرس و دود گرفته با نقش طوطی قرمزی که در متنش تکرار

شده بود و تکرار شده بود و تکرار شده بود زهر خند میزد به چشمانش که :

تو منو کشتی مرجان ...عشق تو منو کشت

بطری را برداشت ... پاکت سیگارش را برای چندمین بار نگاه

کرد...میخواست مطمئن شود که تا صبح کم نیاورد

کنار خودش چمباتمه زد و بطری را سرازیر کرد به استکان ....یک نفس.

وآتش گرفت....هاه ه ه.

مرجان میگفت: رضا جان من مرد سیگاری دوس ندارم..باید سیگارت رو

ترک کنی اگه منومیخوای...

سیگارش را روشن میکند و پک عمیقی را به ریه هایش روانه

میکند.....هوف ف ف

اواخر بهار بود و سرزنده از جادوی عشق.....با خودش زمزمه میکرد پیرانه

سرم عشق جوانی به سر افتاد

داشت مقدمات کار را فراهم میکرد برای شروع زندگی با مرجان...

قرار بود مدتی برای کاری به یکی از شهرهای جنوبی برود ...و حالا برگشته

بود با یک دنیا دلتنگی  وامید ،همه وجودش رادر قدمهایش ریخت تا به خانه

برسد و از پنجره اتاقش مرجان را ببیند

یک نفس...هاه ه ه ه...آتش میزند لاکردار....اما آتش درونش را سرد میکند

...صفحه ای روی چرخ گرامافون میگذارد

مرضه میخواند: تو که گفتی اگر به آتشم کشی وگر به غصه ام کُشی تو را رها

نمیکنم من.....

زانوهایش را بغل میگیرد و سیگارش را پک میزند.....هوف ف ف..

نبود...نبود...امروز...فردا ...پس فردا....یک هفته...نبود... مرجان نبود

جنون بازیچه بود در مقابلش...هیچ کاری از دستش ساخته نبود...کسی خبر

نداشت از رابطه شان که بتواند کمکش کند

و بعد از دوهفته جنونش به افسردگی نشست. کنار پنجره آویزان بود که ماشین

غریبی به کوچه پیچید و مقابل خانه مرجان ایستاد

چیزی که برابرش بود ضجه ای فروخورده از درونش را فریاد کرد

مرجان با پسر حاج عبدالحمید بزاز....و رخت نو دامادی و رختِ نوعروس

هوووف....یکی دیگر را با ته سیگارش روشن میکند

مرجان میگفت: رضا جون بخدا اگه بابام تیکه تیکه ام کنه محاله زنِ کسی

غیر از تو بشم...اصن میکشم خودمو...و اشک میریخت و اشک میریخت.

چشمهای خسته اش خیس شد و استکانش را یک نفس سر کشید.هاه ه ه ه..آتش

میزند لامصب

نگاهش به گوشی تلفن آلمانی گوشه اتاق میافتد...چرک شده رنگ طوسی

اش... چه شبهایی که تا صبح با صدای مرجان نفس کشید.

تنها گواه حرفها و قرارهایشان این تلفن اسقاط و رنگ و رو رفته بود.

یک نفس.....هاه ه ه...دیگر نمیسوزاند....سبک شده و گرم

تلخی اش لذتبخش است

یادش آمد روزی که با مرجان در به در دنبال دیزی سنگی میگشتند ساعت

چهار بعد از ظهر

مرد پشت دخل گفته بود نداریم آقا این موقع!!! آشپزا نیستن آقا.....و داشتند

برمیگشتند که صدایشان کرده بود

بنشینید خودم یه کاریش میکنم....

کمی طول کشید تا دیزی با سبزی خوردن و ترشی و نان سنگک از راه برسد

خنده اش گرفت ...آنقدر گرسنه بودند که مثل قحطی زده ها میخوردند

هووووف...صورت خیسش را با پشت دست پاک کرد

از صبح آن روزبا خودش قرار گذاشته بود تمامش کند...تا بیایند لاشه اش را

پیدا کنند چند روزی گذشته

همیشه از بازی تیغ و رگ بدش میامد

اما چند روزی بود شهوت این بازی به جانش افتاده بود

میدانست در این حال چیز زیادی نمیفهمد....یادش به نفرین اقدس خانوم افتاد

زمانی که توپ به حیاطش میانداختند

میگفت:....بچه الهی خواب به خواب بری همه از دستت راحت شَن

خواب به خواب رفتن بود....آخرین قطرات بطری را به استکان ریخت و سر

کشید

تیغ را سر شب از سلمانی آقا مجید خریده بود....خودش مدتها بود که اصلاح

نمیکرد

خب همه چیز آماده بود...تیغ را برهنه میکند و رگها را به استقبالش میفرستد.

صدای بریده شدن رگها را با چشمهایش میشنود

خواب به خواب رفتن....

زززززززرررررررررررررنگ........ززززززررررررررنگ

کسی را ندارد این وقت شب! گوشی را برمیدارد .

الو..بفرمایید...الو...الو

صدای آرامی که نگران شنیده شدن اطرافیانش است ...میگوید: سلام رضا

_......مرجان!!!؟؟؟

_آره خودمَم

تنها صدایی که میشنود ضربان قلبش است که دارد از دهانش بیرون میزند

_...چی میخوای؟؟؟

_هیچی...میخواستم صداتو بشنوم رضا

نمیداند بخندد ...گریه کند... فریاد بزند....ناسزا بگوید...التماس کند

_من حرفی واسه گفتن ندارم.

_میخوام برگردم پیشت رضا

_دیره ....خیلی دیر

و گوشی را میگذارد...دوشاخش را از پریز میکشد و یک دستی آخرین نخ

سیگارش را از پاکت بیرون میاورد و کبریت میکشد

کف اتاق دراز میشود.....زانوهایش را جمع میکند

مرجان به این شکل خوابیدن میگفت: کوجی

هوووووف ....خواب به خواب رفتن هم خوب است.

صدای طوطی روی پرده در گوشش طنین میندازد

_تو منو کشتی مرجان ...عشق تو منو کشت...

signet.jpg

دوشنبه 11 شهریور 1392 - 2:01:28 PM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم
نظر ها

http://cardinal.gegli.com

ارسال پيام

سه شنبه 12 شهریور 1392   1:02:05 PM

دوست عزیزم آقای؟؟؟؟

دوست خوبم سرکار خانم مریم

ممنون از الطاف شما

و اما عزیز دل برادر آقا همایون گل در به درِ اون دلِ دربه درتم

داداشت هم حال و روزی بهتر از شما نداره تا جایی که این گه گیجه گاه هویت خسرو گاه هویت فرهاد و گاه هویت شیرین رو برام به ارمغان میاره.شدم مثل فرفره چوبی دست بچه ها.چرخ چرخ چرخ از پا میفتم و باز به سمتی دیگه چرخ چرخ چرخ فقط این وسط موندم که وقتی مثلا من فرهادم ،خسرو داره منو میچرخونه یا شیرین؟؟؟؟ به هرحال کار ما چرخیدنه چه توفیری داره کی بچرخونه .هان؟؟؟

http://maryam2012.gegli.com

ارسال پيام

سه شنبه 12 شهریور 1392   12:11:32 PM

http://deldar55.gegli.com

ارسال پيام

دوشنبه 11 شهریور 1392   3:33:56 PM

درود دوست عزیز بسیار زیبا بود

بسیار زیبا نوشتین

آخرین مطالب


جان من است او


big bang


فانتزی بُعد یازدهم


its a mans


it takes



infinity


اولین قانون جهان


soridan


fantasy


نمایش سایر مطالب قبلی
آمار وبلاگ

377355 بازدید

151 بازدید امروز

1072 بازدید دیروز

2824 بازدید یک هفته گذشته

Powered by Gegli Social Network (Gohardasht.com)

آخرين وبلاگهاي بروز شده

Rss Feed

Advertisements

Copyright ©2003-2020 Gegli Social Network (Gohardasht) - All Rights Reserved

Developed by Dr. Mohammad Hajarian

Powered by MainSystem