×

Please choose your language

لطفا زبان خود را مشخص کنید

×
We use cookies to ensure you get the best experience on our website. Ok, thanks Learn more
× im only responsible for what i say not for what you understand
×

آدرس وبلاگ من

cardinal.gegli.com

آدرس صفحه گوهردشت من

gegli.com/cardinal2

لیست دوستان

× Access to this person's groups list is not allowed for anybody

گُه گیجه

<

اینکه گاهی آدم دلش میخواهد خودش را از جایی سروته آویزان کند،چیز عجیبی نیست. وقتهایی حس میکنی اینقدر رسوب کرده مزخرفاتی که طول زندگی در مخت انبار شده که دنبال راهی میگردی بریزیدشان بیرون.

اگر مخ آدم به معده راه داشت خوب بود، با یک عق کلک همه آن خزعبلات کنده میشد. گفتم معده ،  شده بر اثر خوردنِ زیادی هله هوله رو دل کنید، دیدید ؟ دارید منفجر میشوید، کلافه اید،فقط دنبال یک راه میگردید تا بریزید بیرون همه را و از شرشان خلاص بشوید همه آن چیزهای خوشمزه ای که حتی پول دادید و ریختید آن تو و رنج کشیدید و دل گذاشتید و وقت گذاشتید و عمر هدر داده اید و بعدش ....گور پدر گشنگی.

آهان ، مثال خوبی شد...همین حال را دارم . بریزم بیرون.همه را، از اراجیف فلسفی ، مذهبی، ادبی، هنری تا ...س شعرهای کوچه و خیابون و نفرینهای وقت و بی وقت پیرزن همسایه و ونگ ونگ آرمان ، توله سگ واحد بغلی تا ....خیلی خیلی خیلی ...حتی گاهی دور گاهی نزدیک را...

و بعدش گور پدر خلاء ...گمانم چیزی شبیه تجربه مرگ باشد این خلاء.... فرقش این است که اگر در این حالت بمیری چیز باحالی میشود.... مخی که فرمت شده ، ها ها ها...چیزی برای حساب کتاب ندارد جز یک اسمایلی بیلاخ برای حضرات بازجو.

دور افتادیم از سروته شدنمان....در آستانه گُه گیجه ی فکری قرار گرفتن که شاخ و دم ندارد. میگویم اگر در چاله میدان میپلکی زبانش را یاد بگیر و رسومش را...تا چیزی شبیه این در نیایی از آب که انگار نیچه کلاه مخملی ناصر ملک مطیعی را به سر گذاشته و اسب دن کیشوت را سوار شده و از جان اشتان بک و روسو حرف میزندو ژست رومن رولان را میگیردو غزلیات حضرت حافظ را قر قره میکند. همین است که گاهی با سر میخوری به دیوارهایی که سالهاست میشناسی و از کنارشان رد نمیشوی و این میشود که به فاک فنا میرود اعصابت و مخت و حست ودلت و عشقت و کلامت و بیانت ووو .... گاه میگویی دایورت کنم همه این دردها را به تخم چپ ....اما دردش آن بیچاره را هم به ستوه میاورد و این است که رسما به گا میروی در این کوچه پس کوچه های هویت سازِ هویت باز.

و مرتب این حقیقت را فراموش میکنی که این جهان برای کسی که میاندیشد کمدی است و برای کسی که حس می کند تراژدی .... این است که نمیدانی میاندیشی یا حس میکنی چون گاه میخندی و گاه اشک میریزی و رسما از دروازه گُه گیجگی ورود میکنی به سرزمین دیوانگی....

وه ه ه ه....که چه زیبا و خیال انگیز است این سرزمین. دوستش دارم.دوستت دارم. دوستم داری. دوستش دارند...وعععععععععععع